همه ي خاطرات جهان

ساعت چنده ؟ هنوز فرصت هست بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟

تولدت مبارک بهزاد عزیز
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠
 

و تمام اشک زنان را گریستم

که ناگهان آمدی
با باد
با باران
در شبی سنگین از فراموشی
با شانه هایی گل آلود از زمین بیرون آمدی
از آرام ترین اقیانوس جهان گذشتی
لب هایت ماهی شدند
و آب آب...
دنیا پر شد از حباب های کوچک
من غرق شدم
و دیدم
دستم
دست خودم نیست
من خودم نبودم
تو آمدی
" با بادبان های خسته "
و گفتی: عروس دریایی
و دوباره لب هایت ماهی شدند
ما حباب های کوچک زیادی شدیم
آنقدر که گناهانمان بخشیده شدند
و تصمیم گرفتیم پیش هم اعتراف کنیم
من کشیش تو شدم
تو کشیش من
و با هم دعاهای عجیبی کشف کردیم
خواستیم  بچه ها کوچک بمانند
گفتی: پرنده ها کودکانی طبیعی اند
و گذاشتی روی شانه هایت آشیانه بسازند
من گریستم
و منتظر ماندم
 تا پرنده ها از شانه هایت کوچ کنند
روزی که از شدت فروردین بهار شد
به پیامبری برگزیده شدی
با آشیانه هایی روی سرت
من کشیش تو شدم
تو پیامبر من