همه ي خاطرات جهان

ساعت چنده ؟ هنوز فرصت هست بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟

زیر باران صدایم کن نازلی
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
 

برای نازلی نصرالهی عزیز       

اندوه من از بی صدایی دست های تو آغاز شد

از فهم انگشت هایی که روی فنجان ضرب می گرفت

از بی قراری لب ها و واژ ه ها

از نبودن چیزی که باید نمی بود

تا می فهمیدی که هست

چه می شود گفت ؟

وقتی سایه ها سکوت کرده اند

راه ها ادامه ی پاهایی است که از گذشته می آیند

و من چیزی جز تو نیستم نازلی

با این وجود

همیشه از من دریغ می شوی

چشم هام بوی رطوبت گرفته

 از تماشای باران های دیر سال نگاه تو

نمی توانم تصور کنم کامیابی ارتفاعی را

که از تو فرو می افتم

می خواهم خودم را بزایم

با لب هایی که لبخند تو را می ماند

افسوس که پاییز از من رو بر گردانده

و رنه

زرد و سرخ

خودم را می ریختم به دامنت

نازلی زیر باران صدایم کن

که خودم را خیس بشنوم

شرجی ترین نت ها را

که لب های تو به بار می آورد

بر اردیبهشت من بریز

که برویمت از جان

بهشت شوم

با جهنمی که در درمن شعله می کشد

پایین تر از این جهنم زنی خودش را در شعر هاش آتش زده(لطفاً پست قبلی را هم مرور کنید)