برای مهتاب٬رضا٬مریم
و
همه ی مردم شهر بی لبخندم
۱
خواستم چیزی بگوییم
بزرگ
از جنس آسمان
که هیبتش شانه در ابرها داشت
با شکوه تر از پرواز و
مبهم تر از مرگ
اما
دهانم را در شلوغی شهر گم کردم
مردم همچنان
بی احتیاط
می آیند و می روند
و من
به تردی واژه ای می اندیشم
که می توانست
آدمی را نجات دهد
۲
بال هایت را باز کن
از پیله ی هزار سالیمان
پروانه بیرون آمدیم
هنگامی که دیگر
زمین را بهاری نیست
دل خوشکنک ()