زندگی بازی های زیادی دارد.یکیش خود من٬ یکیش خود تو. و بازنده های
زیادی.
زیادی فکر نکن .فهمیدن اینکه ما بازی ایم یا بازنده ٬ کار ما نیست.باید کار فیلسوف ها باشد به احتمال قوی.
بعضی از بازی ها را شرع نکرده باخته ایم. بعضی ها هم ته ندارند که برنده یا بازنده اش معلوم شود. مثل همین بازی هایی که دوستان راه می اندازند و هر دفعه به بهانه ای توی دل آدم ها سرک می کشند.
من که قبلاْ خودم را جار زدم الآن هم ابایی ندارم بگویم قلمم را از کی به ارث برده ام.من خودم میراث بادم٬ میراث طوفان . و نمی دانم از کدام سوراخ سنبه ی خلقت پرت شدم این گوشه ی دنیا٬ که هنوز سرگردانی و پریشانی اش از سرم نپریده.
من کاری به کار کسی نداشتم. سرم توی گریبان خودم بود که ندا آمد:«بنویس». گفتم:«نوشتن نمی دانم». دوباره ندا آمد:«بنویس». باز گفتم: «نوشتن نمی دانم». که معجزه ی درد نازل شد تا آیه آیه شعر تلاوت کنم بی آنکه مکتب رفته باشم.
و اگر قرار به قدر دانی ست ٬ قدردان رنج هایم خواهم بود. قدر دان مادرم که آغوشش بهترین رستگاری جهان است٬پدرم که مردن را زودتر از هر چیزی بلد شد٬ خواهر هایم که تمام اندوخته ی من از جهان و دلخوشی های آنند٬دوستانی که با من در هوای شعر نفس می کشند٬همه ی آنهایی که در محضر شان مشق عشق کردم٬ آقای یار احمدی(استاد ماکان من)٬آقای والیزاده(که دریایی از مهربانی ست)٬ خدا(که عاشق ترین است) و دل کوچکم که می تواند همه را بی دلیل دوست داشته باشد و تنهایی بزرگم ٬ تنهایی عزیزم.
آیه های تلاوت شده:
۱
دیشب تو را می ساختم
از پاره های تنم
تو را
واژه به واژه
از اندوه دلم می ساختم
تو
ذره
ذره
ظهور می کردی
من
تکه
تکه
زوال می رفتم
۲
نگرانم
می شود اینقدر
چشم هایت را
روی کتاب و دفتر و اشیا
نریزی؟
بگذار با آسودگی
خرده ریزه های دلم را
از زیر دست و پای نگاهت
جمع کنم
دل خوشکنک ()