۱
و
روزگاری پیش از این
مرد شاعری
پا سفت کرده بود که بگوید:
«عفونت تو ناشی از صبری است که پیشه کرده ای»
باور کن
باور کن حنجره و
حریر اندوهی کافی است شعر را
فریادی اگر نه
زمزمه ای باید
که درد ها و دلکلمه ها
در دهانمان نگندد
باید از احتمال بودن و سرودن
حرفی به میان آورد
که
حکایت ها گفتیم و
خود نا گفته ماندیم
بیهوده است
آیینه بر دهان شاعر گرفتن
شاعر مرده است
که دم نمی زند
از آنچه باید
سال ها سکوت کردیم خود را
مردابی شدیم و
در خود فرو رفتیم
۲
واژه
حرف
صدا
من در دلتای کلام می مانم
و لحظه ها می روند
تا در مرداب سکوت
برای همیشه بگندد
فرصت نیست
باید به تولد شعری فکر کرد
باید به تولد شعری...
دل خوشکنک ()