همه ي خاطرات جهان

ساعت چنده ؟ هنوز فرصت هست بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟

تولد يک شعر
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۸
 

۱

و

روزگاری پیش از این

مرد شاعری

پا سفت کرده بود که بگوید:

«عفونت تو ناشی از صبری است که پیشه کرده ای»

باور کن

باور کن حنجره و

حریر اندوهی کافی است شعر را

فریادی اگر نه

زمزمه ای باید

که درد ها و دلکلمه ها

در دهانمان نگندد

باید از احتمال بودن و سرودن

حرفی به میان آورد

که

حکایت ها گفتیم و

                        خود نا گفته ماندیم

بیهوده است

آیینه بر دهان شاعر گرفتن

شاعر مرده است

که دم نمی زند

                    از آنچه باید

سال ها سکوت کردیم خود را

مردابی شدیم و

در خود فرو رفتیم

۲

واژه

حرف

صدا

من در دلتای کلام می مانم

و لحظه ها می روند

تا در مرداب سکوت

برای همیشه بگندد

فرصت نیست

باید به تولد شعری فکر کرد

باید به تولد شعری...