من به درون خویش گریخته ام
به درون خو یش
و خو یش پرنده ای است
که گاه در این قفس استخوانی آواز می خواند
و گاه خودش را به میله ها می کو بد
بگریزی اسیر تری
اینجا حتی اگر قریبه نباشی
از تنهایی خواهی پوسید
در قفس آرزوی آزادی شاعرت می کند
من آواز های خو یش را به شما می بخشم
تا بر چشمان شعله ورم ببارید
آه تزارا
تو هرگز شعری به زیبایی من نخواهی سرود
((و شامگاهان آرامی حسن و جمال دوشیزه ای که ...))
مرز ها همه از بین رفته اند تزارا
ما ددمنشانه انسانیم
می تر سم از اشیایی که بر من سایه افکنده اند
من به درون خویش گریخته ام
وهیچ چیز مرا معنا نخواهد کرد
آه تزارا
من به درون خویش گریخته ام
دل خوشکنک ()