همه ي خاطرات جهان

ساعت چنده ؟ هنوز فرصت هست بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟

قرار نبود جز شعر چيزی بنويسم اما...
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
 

خانم!

آقا!

سایه ای که می گذری!

می شود شما را دوست صدا کنم؟

می شود حوصله کنید و

لحظه ای کنار من بنشینید؟

امکانش هست برای شما درد دل کنم؟

آه

باید از کجا شروع کرد؟

باید همه چیز را گفت

یا فقط بعضی از چیز ها را؟

راستش نیمی از درد هایم

شعر هایی است که از من خوانده اید

ونیم دیگرش

خودم

که هر روز به طرز تهوع آوری تکرار می شوم

دردی که در من حل شده و

دیده نمی شود

دردی که نمی شود آن را گریست

فریاد زد

بیرون ریخت

مرا ببخشید

حرفی برای گفتن نیست

هیچ حرفی برای گفتن نیست