همه ي خاطرات جهان

ساعت چنده ؟ هنوز فرصت هست بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟

برای مهربانی و بیکرانگی سروش ستایش
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
 

١)

پلان آخر ما و بلیت آخر گیشه

دوباره موسیقی متن، دوباره درد همیشه

ردیف آخر دنیا همیشه جای من توست

مرور می شود هر روز نگاه های کلیشه

ودست های من و تو که مَچ نمی شود هرگز

تهی بوده از اول تهی و بی رگ و ریشه

در ازدحام تماشا به روی صحنه است امشب

درام مرگ دو عاشق میان خلوت بیشه

چه دیر آمدی افسوس که در بسته ودیگر

مجال رفتنمان نیست به سمت وسوی همیشه

تمام می شود آخر به پشت این در دودی

پلان آخر ما و بلیت آخر گیشه

وباد می وزد و بعد شروع می شود آرام

سکانس ضربت باران به روی تنبک شیشه

٢)

برای زنان مه آلود:مهتاب،آفرین ،سیما...

چقدر با من دویده ای

قطار لحظه های نیامده را؟

چقدر انتظار کشیده ای ؟

با من

یا برای من

در ایستگاه هایی با باران های چهار فصل

و مسافران مه آلودی

که زنانی ابدی اند

و اندوه را در چمدان هایشان حمل می کنند

چقدر مرا محرمانه توی سینه ات

از این ایستگاه به آن ایستگاه برده ای

و نام تمام زنان مه آلود را پرسیدی؟

کوچک ترین شباهتم را گم کردی

تا فراموش شوم در ازدحام نام های بی شمار

من برای پیاده شدن تنها به کسی نیاز داشتم که منتظرم باشد

و نام کوچکم را

در پلک به همزدنی به خاطر بیاورد

این توقع زیادی بود؟

که سال هاست اینچنین مرا

می

چر

خانی

دور خودم؟

 


 
 
برای زن برای فروغ
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

و این منم زنی تنها...

ببخشید

مغزم را موریانه خورده است

و یادم نمی آید

قابیل چرا برادرش را کشت؟!

و حضرت کلاغ چرا همیشه عزادار است؟!

من حتا فراموش کرده ام آن بانوی توی آینه را قبلن کجا دیده ام!!!

دنیا پر از خیابان است

من راه خانه ام را گم می کنم

و هر روز از یک کوچه سر در می آورم

لطف کنید برایم یاداشت بگذارید

من باید هر روز

برای کسی که نیست صبحانه بگذارم

بعد حیاط را جارو کنم و

بروم توی خیابان آنقدر بدوم که

دنیا سرگیجه بگیرد

ترافیک از رو برود

خیابان ها را باز کنند

بگذارند کسی که باید

بیاید

بنشیند پشت میز

صبحانه اش را بخورد 

 


 
 
پنجره ها از تماشا خسته اند
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
 

لب باز نمی کنند نجیب ترین خواهش ها

و سایه ای که اعتراض نمی کند

شبیه صدایی که انگار از کسی دزدیده ام

کم روترین احساسم را رو می کنم

مبادا از خودم دور مانده باشم

اگر نمی بوسمت از دهانی می ترسم

که مال خودم نباشد

ما به خوشبختی مزمنی دچاریم

که نمی شود حواس انگشت ها را از آن پرت کرد

دلهره آمیز است این حرف

و حرف هایی که به چشم و دهان تو مربوط می شود

باور کن

جنایت محض بود سلام

که نمی شود از کنارت به سلامت گذشت

با این وجود

اجتناب ناپذیر بود دوست داشتنت

بی خود خودت را جای پنجره ها جا نزن

چشم هایی که از تماشا خسته است

مرگ را از خواب تشخیص نمی دهد

لطف کن چشم هایت را در معرض اتهامات من نگیر

راست بایست و سینه ام را نشانه برو

دوست دارم همیشه قهرمان باشی


 
 
برای آنکه از تنهایی ام سر برآورد و اندوهی به سنگینی کوه ها به من بخشید
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
 

تو  دور ِ دور می شوی و ماه وماه تر                  

من  سردِسر د می شوم و بی پناه تر

هی نامه پشت نامه که من زنده ام هنوز

اوضاع خوب می شود و روبه راه تر

محکوم رنج بودنم و در نبودنت

از سال های کودکی ام بی گناه تر

دیگر نمانده راه گریزی از این خزان

خورشید من بتاب ،که من هم گیاه تر...

 از اشک من تر است تمام مسیر راه

دنیا تر است و پنجره ها  تر ، نگاه تر

هی حرف پشت حرف شنیدن از این و آن

در روزگار تلخ از این هم سیاه تر

 

#

شوقی که می رسد به من از نامه های تو

هی دیر دیر می شود و گاه گاه تر


 
 
زیر باران صدایم کن نازلی
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
 

برای نازلی نصرالهی عزیز       

اندوه من از بی صدایی دست های تو آغاز شد

از فهم انگشت هایی که روی فنجان ضرب می گرفت

از بی قراری لب ها و واژ ه ها

از نبودن چیزی که باید نمی بود

تا می فهمیدی که هست

چه می شود گفت ؟

وقتی سایه ها سکوت کرده اند

راه ها ادامه ی پاهایی است که از گذشته می آیند

و من چیزی جز تو نیستم نازلی

با این وجود

همیشه از من دریغ می شوی

چشم هام بوی رطوبت گرفته

 از تماشای باران های دیر سال نگاه تو

نمی توانم تصور کنم کامیابی ارتفاعی را

که از تو فرو می افتم

می خواهم خودم را بزایم

با لب هایی که لبخند تو را می ماند

افسوس که پاییز از من رو بر گردانده

و رنه

زرد و سرخ

خودم را می ریختم به دامنت

نازلی زیر باران صدایم کن

که خودم را خیس بشنوم

شرجی ترین نت ها را

که لب های تو به بار می آورد

بر اردیبهشت من بریز

که برویمت از جان

بهشت شوم

با جهنمی که در درمن شعله می کشد

پایین تر از این جهنم زنی خودش را در شعر هاش آتش زده(لطفاً پست قبلی را هم مرور کنید)


 
 
زنی که خودش را در شعر هاش آتش زد
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧
 

بعضی از کلمات زنند

الهگانی که باید پرستیده شوند

در آیه آیه ی کتاب های بی آسمان

و بعضی از کلمات

 نامردند

که از پشت خنجر می زنند

شعر ترکیبی از این دو  ست

حرامزاده هم اگر باشد

کودکی است

که می توان احتمال عوض کردن دنیا را

با بادکنکی قرمز

در پیشانی اش خواند

پس زنده باد شعر

و دیگر هیچ

 

 

این شعرو تقدیم می کنم به استاد و دوست عزیزم به مناسبت چاپ مجموعه شعرشان.

و زمین نام دیگر من است(سپید):آفرین پنهانی

گنجشک ها فردا برایم حرف ها دارند(غزل):مهتاب بازوند

شعر های آفرین فریاد زنانگی درد است .در بین ناباوری چشم و دهان هایی که زن را لال می خواهند .

جسارت بزرگی است

که اسب های برهنه

در خیابان می خندند

پلنگ ها

درارتفاع قامت شان

رقصنده بردرخت

عنکبوت

شتاب زده

درکلافی گم

پروانه می زاید

و

گربه ها

باذهنی علیل

شکارمی کنند

شعبده می کنند

باماسک های کاغذی

پوزخندمصنوعی

وبندرخت همسایه

گنجشک هارا فال می گیرد.

فصل ها به قدر کافی عجیب شده اند!

باد

 پنجه برگیتارذهنم می زند

زوزه های شب

براندام پنجره

تا خط استوا را

در پیمایش جهان

وارونه ببینم .

به قدر کافی غریب شده ام !

سکوت

 چونان زمستانی بی رحم

مورمورم می کند

ونت های مسکن

خواب را

 یاغی تراز طفلی

که مادرش را در گور

خفته می بیند .

به قدر کافی دیر شده ام!

برای این دهکده ی خاموش

شیپوری می بایدم

ودستی

که جیب ها را

رسمن

تعطیل اعلام کند.

 

                                   آفرین پنهانی

                   http://lehor.blogfa.com/   

عزیزانی که مایلند مجموعه شعر (و زمین نام دیگر من است )را داشته باشند می تونن مبلغ مورد نظر را به شماره حساب ذکر شده واریز کنند و بعد شماره فیش و کد پستی

شون رو با پیامک به شماره تلفن داده شده ارسال کنند تا در اولین فرصت کتاب رو دریافت کنند

قیمت با هزینه ی پستی:٣۵٠٠ تومان

شماره حساب سیبا بانک ملی:٠٣٠٠٣۶٧١٣٨٠٠۶

شماره پیامک:٠٩٣۵۶۴٩٣٠۵١

 

و مهتاب چیزی جز شعر ناب نیست ،او را فقط در این کلمات سرگشته می توان یافت

غبار بود به غیر از غبار یادم نیست

غبار بود ولی انفجار یادم نیست

من از تمام تونلهای خسته رد شده بود

ولی هنوز سقوط از قطار یادم نیست

کدام ساعت مشرق ؟کدام دریاچه؟

کدام یار ؟کدامین قرار ؟یادم نیست!

از  آن کلاغ که انگار عاشقم شده بود

به غیر باوری از قار قار یادم نیست

مجال نشئگی از حد گذشته بود انگار

که برد وباخت بعد از قمار یادم نیست...

 

                           مهتاب بازوند

              http://mahtabpazand.blogfa.com/


 
 
برای من که فرزند فروردینم
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧
 

بیست و شش روز مانده به بیست و هشت سالگی ام

چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان صبور، سنگین، سرگردان، فرمان ایست داد؟!

سرانجام آمدم

آمدنی که شبیه نیامدن است

از پاهام توقعی بیش از این نمی رفت

که سال هاست گریخته ام از خودم

دهانم را بردار و ببر

اگر هنوز امید آن داری

از این تن کاری برآید

قول می دهم عاشقانه دوست خواهی داشت

صدای شیهه ی اسبانی را

که هر شب

با درد متولد می شوند


 
 
تا اطلاع ثانوی هوای پشت عینک آفتابی ام ابریست
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥
 

جمعه ها چشم هایم تعطیل است

اگر روز دیگری بیایی

برایت خواهم دید

اکنون

 فقط وقت

           گریستن شش روز گذشته است


 
 
سینه سرخ ها زود می میرند
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

من مرده ام و شعر هایم

که به لعنت تو هم نمی ارزند

میراث خواب های روشنم شدند

سهم خودت را بردار

این واژه های ناخلف تو را ازمن گرفتند

زبانم از تکرار مشک های تهی

ترک بر داشت

و نفرین شمر توی حنجره ام گندید

من مرده بودم و داشتم در تنهایی عمیقم غرق می شدم

که باد

تو را روی حوصله ام پهن کرد

آفتاب که بتابد

داغ تو تازه می شود

و مه غلیظ آهت

از حوصله ی نمور من بلند می شود

فردا که طبل سینه ها به صدا در آید

و گیسوی پریشان زنجیر ها به رقص

تو باز متولد می شوی

اما من

از شرم لبانت می میرم

بی هیچ واژه ای

که تو را سیراب کند

 

 

 


 
 
خانم! آقا!
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠
 

آهسته از کنار من عبور کنید

من روی طناب حادثه ایستاده ام

و دستی مدام

تمامی آشوب های جهان را

در من می ریزد

خانم!

آقا!

لطفاً مرا با نوازش های خود

به قعر این خوشبختی عمیق

پرت نکنید

خوشبختی های من

همیشه درد آورند.


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →