باد همه ی جهت ها را به هم ریخته
از کدام طرف می آیی؟
زمستان تنهاست
و نت های سیاه
روی سیم های برق
قارقار می کنند
می پرند لای سکوت برف ها
من پشت پنجره تنها ترم
در دلم برف می بارد
در نگاهم برف
آدم برفی ها پشت پنجره راه می روند در غروب
و از تاریکی به خانه هایشان پناه می برند
عزیزم!
زمستان شب های دراز دارد
روشنی از چراغ من بگیر
و لب هایم را با خودت ببر
من آواز های خوبی بلدم
(این شعر و بقیه شعر های وبلاگ از کار های خودمه.دوستان سوال کردند لازم دیدم توضیح بدم)
واما...

یه لحظه چشماتو ببند و تصور کن جایی دور از شهر توی دشت ها،کوهستان،گردنه های صعب العبور،به دور از ساده ترین امکانات زندگی،فقط کار باشه و کارو کار.
و ماه ها رنگ شهر و اجتماع رو نبینی.از خانوادت فقط بیست و پنج درصد سهم داشته باشی،از سیاست بیست و پنج درصد،از امکانات و لذت های زندگی بیست و پنج درصد....نه رویایی داشته باشی نه خلوتی که به خودت فکر کنی.
حالا اگه سنگینی و اندوه این شرایط رو در قلبت احساس کردی چشماتو باز کن و کتاب «خاطرات یک مرد بیست و پنج درصدی »رو بخون.
مجید شمسی پور در این کتاب خاطرات دوران کاری خود را با زبانی شیرین و نگارشی شیوا آورده است.
مجید عزیز با و جود روح لطیف و طبع شاعرانه اش کاری را پیشه خود کرد که مردانگی و شاعرانگیش را فقط کوه ها و دشت ها دیدند و شنیدند.
شعر های مجید جاده ها و ریل ها و سد هایی است که وقتی ما خواب بودیم ساخت.
با هم قسمتی از قطعه ی ( حکایت همچنان باقی است ) از کتاب «خاطرات یک آدم ۲۵ درصدی» را می خوانیم:
قبل از آنکه به انتهای کوره راه برسیم و ماشین را کنار درختچه ای پارک کنیم ، از بستر رودخانه ای عبور می کنیم که اندک آب زردی از وسط آن عبور می کند . آبی که از چشمه ای جاری می شود که محلی ها به آن چشمه زردی می گویند .
- شما که نمی دونین این آب چه سمی داره ؟
- سم داره ؟ ما رو گرفتی امامقلی.
- ها آقا مهندس ! این آب ، آب زردیه . نمیبینید رنگش زرده ؟ اگه گله از این آب بخوره همهی گوسفنداش زردی میگیرن و یکی یکی تلف میشن .
از خادم مسجد حکایت آب زردی را میپرسیم و او هم چیزی در همین حد میگوید .
- ها . هیچکسی گله اش رو طرف چشمه زردی نمیبره . گوسفندا رو تلف میکنه آبش .
و ....
ساعت ده صبح شده و کم کم تشنگی به سراغمان می آید . چشمم را از دوربین برمی دارم و به بوته های دور و بر نگاه می کنم . از ظرف آب خبری نیست . ... امامقلی همراه آقای سجادی است . صبر می کنم تا برگردند . به هر حال تشنگی هم جزیی از کار است ! نزدیک ساعت یازده و نیم برمی گردند .
- آب ! آب رو بیار که از تشنگی مردیم .
آقای سجادی ، با دستمالی که دور گردنش انداخته عرق های صورتش را پاک می کند و کنار دوربین می نشیند . منتظر است که ظرف آب را به او بدهم .
- پس امروز اینجا باید از تشنگی شهید بشیم !
این را می گویم و رو به امامقلی می گویم :
- امامقلی ، ظرف های آب رو از توی ماشین آوردی ؟
- نه ! من که رفته بودم نون بگیرم ! کی ظرفها رو آب کرد که من بیارم ؟
نگاهم به نگاه آقای سجادی می رسد و هر دو با هم می خندیم .
- گاومون زایید رییس !
- دوقلو هم زایید !
- حالا چکار کنیم ؟
امامقلی، به سرعت به طرف ما می آید :
- نگران نباشید آقا مهندس . الآن می رم ظرفا رو برمی دارم و آب میارم . چند دقیقه صبر کنید !
روی خاک تپه دراز می کشیم و دستمالهایمان را روی صورتمان می اندازیم . هر کسی یک طرف ولو شده است . امامقلی از ما دور می شود و پشت تپه ها ناپدید می شود . نمی دانم چقدر طول می کشد ، اما با صدای امامقلی از جایمان بلند می شویم :
- آب ! آب آوردم .
یک ظرف آب دست من است و یک ظرف آب دست آقای سجادی . انگار از قحطی و خشکسالی برگشته ایم ! یک نفس آب می خوریم .
- زیاد نخور ، دل درد می شی .
نمی دانم چه کسی این را می گوید . اما ، تلنگری می زند تا ظرف آب را از جلوی دهانم دور کنم . نگاهی به ظرف می اندازم و می دهمش به کارگری که کنار دستم ایستاده است .
لذت خوردن آب که تمام می شود ، از جایم بلند می شوم . می روم دوربین را جمع کنم و برویم برای نهار . ....
- امامقلی ، برای غذا و چایی هم آب داریم ؟
- ها . اگه کم شد ، دوباره میرم میارم .
تشنگی دیگر اذیتمان نمی کند . حالا راحت تر می توانیم فکر کنیم . فکر می کنم وقتی اینجا آب پیدا می شود ، چرا باید صبح هر روز ده دقیقه معطل شویم تا امامقلی برود از مظهر قنات برایمان آب بیاورد ؟ ناگهان ، به سمت آقای سجادی نگاه می کنم . انگار او هم می خواهد همان چیزی را بگوید که من می خواهم بگویم ! هر دو با هم رو می کنیم به امامقلی :
- امامقلی ، تو آب از کجا آوردی ؟
- از چشمه زردی آقا مهندس !
می نشینیم روی زمین . رفع تشنگی چه حس زیبایی دارد ، خصوصا وقتی نفهمی آبی را که خورده ای از کجا آمده است . خنده ام میگیرد . مانده ایم سر دوراهی . برگردیم روستا یا نهار را هم با آب چشمه زردی بپزیم ؟ نگاه همه در هم گره می خورد . به هر حال باید بلند شد . امامقلی ، انگار که خودش هم تازه متوجه شده باشد ، سرش را پایین انداخته و کمی دورتر از ما ایستاده است . نگاهی به او می اندازم :
- امامقلی خدا را شکر که ما گوسفند نبودیم . اگه نه تا حالا تلف شده بودیم !
کسانی که تمایل به تهیه کتاب دارند می توانند از طریق انتشارات مرندیز مشهد و مرکز پخش پارسیان تهران (۶۶٩۶۴١۶۴-٠٢١) اقدام نمایند.همچنین می توانند با تماس با نویسنده آن را از طریق پست دریافت کنند (majidshamsipour@gmail.com)
دل خوشکنک ()