همه ي خاطرات جهان

ساعت چنده ؟ هنوز فرصت هست بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟

برای زن برای فروغ
نویسنده : مریم(زنی شبیه درخت) - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

و این منم زنی تنها...

ببخشید

مغزم را موریانه خورده است

و یادم نمی آید

قابیل چرا برادرش را کشت؟!

و حضرت کلاغ چرا همیشه عزادار است؟!

من حتا فراموش کرده ام آن بانوی توی آینه را قبلن کجا دیده ام!!!

دنیا پر از خیابان است

من راه خانه ام را گم می کنم

و هر روز از یک کوچه سر در می آورم

لطف کنید برایم یاداشت بگذارید

من باید هر روز

برای کسی که نیست صبحانه بگذارم

بعد حیاط را جارو کنم و

بروم توی خیابان آنقدر بدوم که

دنیا سرگیجه بگیرد

ترافیک از رو برود

خیابان ها را باز کنند

بگذارند کسی که باید

بیاید

بنشیند پشت میز

صبحانه اش را بخورد