تب می تند به تنم
من پیله می شوم
که بال در بیاورم
دارم قفس می شوم
پروانگی ام را
دستم را نگیر
من جهنمم
و تبم هزار درجه بالای خداست
من کفر هزیان می کنم
وخدا
تند تند
لیست می گیرد
از گنا هان کبیره ام
دارد آتشفشانی از درونم سر باز می کند
من می سوزم
من به پروانه شدن نمی رسم
یاران
برایم گوری میان برف ها بکنید
من به درون خویش گریخته ام
به درون خو یش
و خو یش پرنده ای است
که گاه در این قفس استخوانی آواز می خواند
و گاه خودش را به میله ها می کو بد
بگریزی اسیر تری
اینجا حتی اگر قریبه نباشی
از تنهایی خواهی پوسید
در قفس آرزوی آزادی شاعرت می کند
من آواز های خو یش را به شما می بخشم
تا بر چشمان شعله ورم ببارید
آه تزارا
تو هرگز شعری به زیبایی من نخواهی سرود
((و شامگاهان آرامی حسن و جمال دوشیزه ای که ...))
مرز ها همه از بین رفته اند تزارا
ما ددمنشانه انسانیم
می تر سم از اشیایی که بر من سایه افکنده اند
من به درون خویش گریخته ام
وهیچ چیز مرا معنا نخواهد کرد
آه تزارا
من به درون خویش گریخته ام
۱
نامم را دزدیده اند
کسی به تسلیتم لب نمی جنباند
من خودم را فراموش کرده ام
و رنگ چشمانم را به خاطر ندارم
اما حس می کنم
کسی دلواپس من است
باید بروم
باید جایی بروم
احتمالا کسی مرا به حافظه نسپر ده؟
۲
جهان پر از نام است
اما
نه نامی متعلق به من است
نه من متعلق به هیچ نامی
ولی شما می توانید
مرا درخت صدا کنید
من از شباهت نام ها می ترسم
خانم!
آقا!
سایه ای که می گذری!
می شود شما را دوست صدا کنم؟
می شود حوصله کنید و
لحظه ای کنار من بنشینید؟
امکانش هست برای شما درد دل کنم؟
آه
باید از کجا شروع کرد؟
باید همه چیز را گفت
یا فقط بعضی از چیز ها را؟
راستش نیمی از درد هایم
شعر هایی است که از من خوانده اید
ونیم دیگرش
خودم
که هر روز به طرز تهوع آوری تکرار می شوم
دردی که در من حل شده و
دیده نمی شود
دردی که نمی شود آن را گریست
فریاد زد
بیرون ریخت
مرا ببخشید
حرفی برای گفتن نیست
هیچ حرفی برای گفتن نیست
شعر نمی گویم
اعتراف می کنم به خاطرات دوران جنینی ام
به ندامت موجودی
که در حلق آو یز کردن خودش با بند ناف تردید کرد
این واژه های مالیخولیایی
تفاله اندوهی است که دیروز مکیدم
من به جهان هیچ نیفزودم و
جهان به من نیز
آنقدر حجم بودنم کم است
که خلاء نبودنم را
با هیچ کوچک تر از موریانه ای نشود پر کرد
من از جهان هیچ نکاستم
وجهان...
چقدر به این بازی کیهانی روز و شب تن دهم
ودر نحوستی که صور فلکی بر من می ریزند
هی بچرخم در فصول
وتمام رنگ های تنم را به باد بسپارم
من تکرار بیهوده دیروزم
که به اعتماد اجرام آسمانی
و خوشبختی ای که ستاره های دنباله دار برایم خواهند آورد
خودم را درگیر روز وشب کرده ام
بگذار تمام بی نواییم را
در نی لبک نایم چنان بنواز م
که تمام مردگان هزاره های پیش از خلقت زمین
به رستاخیز اندوهم
دوباره زنده شوند
دیروز واژه هایم را تف کردم زیر درختی خشک
امروز
روی تمام شاخه هایش
حلقه های دار جوانه زد
مریم نظری
مجموعه ی:(خاطرات دوران جنینی)
بیا مرا ببین
زنی شبیه درختم
که دیروز
اخرین شباهتم را باد با خود برد
من درختی
بی برگ و
ریشه و
شاخه ام