می بینی؟!
این فقط ما نیستیم
که در وزش بی امان زمان
فر سوده می شو یم
این واژه ها هم نیاز به مرمت دارند
درد های فصلی
اشک های موسمی
پیکر کلمات را فرو ریخته اند
اما نه!
این واژه های باستانی دیگر کوچکند
برای انسانی
که اندوه قرن بیستم را
نمی تواند
فریاد شود
باید زبانی دیگر گونه ساخت
ابر کلماتی
به هیبت درد های معاصر
آری!
فقط ما نیستیم
این کلمات هم ....
سلام به همه ی دوستانی که با حضور گرمشان یخ تنهاییم را شکستند
این پست را فقط به پاس محبت دوستانی می نویسم که با کلامشان پر و بالی به من دادند
برای پریدن و گر نه من این همه نیستم
زنی شبیه درخت است دفتر شعرم
و شاخه شاخه ی این نخل ،رمز معنی هاست
فراز شاخه ی این راز ، آشیانه ی من
سروده ام به چنین شاخسار بس زیباست
عقاب گفته ایم در بلندی پرواز
به کوه سر نزنم آشیانه ام اینجاست
هنوز در تو مرا آرزوی بودن هست
همیشه سبز بمان سرو نازنین که بجاست
خمت مباد به پای خزان درخت غرور
که واژه واژه ی معنات رمز بی همتاست
دویده حسن تو بس ریشه وار در تن من
که آب دیده ی من می چکد بدان همه راست
زلالتیست بهر جلوه ات چه زیبایی
محبتت به دلم نازنین چه داد خداست
نگو که «من همه این نیستم که می گویی»
جواب گوی سوالم شو بگو همه راست
تو از تبار کدامین دیار خوبانی ؟!
مقام و منزلتت در حقیقت از بالاست
حضرت ظریفی(مقیم تامپره فنلاند)
سمت غروب خیس خیابان انتظار
تا ابر چشم اوِ تب باران گرفته بود
نبض هزار خاطره از سال های دور
در اضطراب ثانیه ها جان گرفته بود
روی بخار پنجره انگشت کوچکش
چیزی شبیه آمدنش را به قاب کرد
مردی میان مردمک چشم های او
با قلب خسته سر به گریبان گرفته بود
مردی که عطر پیرهنش را به باد داد
تا کوچه های مرده به نجوا در آمدند
گویی که زیر چتر ،کت راه راه او
رنگ غروب سرد خیابان گرفته بود
یک زن شبیه شاخه ی تبدار سیب سرخ
خود را به دست باد پریشان صبح داد
چون ریشه در سپیدی و سرمای برف داشت
در هر بهار رنگ زمستان گرفته بود
مریم زنی شبیه درختی که در بهار
سهمش ترانه های کلاغان مرده بود
«انگیزه ی درخت شدن هم به سر نداشت»
بیهوده برگ و بار درختان گرفته بود
بانوی من که دل به تن شب سپرده بود
جز شمع های مرده چراغی به کف نداشت
این راه ها همیشه به دیوار می رسند
با صد یقین گمشده ایمان گرفته بود
تا مرد از خیال خیابان شب گذشت
باران تمام خاطره ها را دوباره شست
سمت غروب خیس خیابان در انتظار
مریم دلش بهانه ی باران گرفته بود
آسیه بختیاری(بانوی چراغ به دست)
asiyh.persianblog.ir
وقتی که می خندی ببین دنیا چه رنگی است
هر چند دنیا وسعت میدان جنگی است
مریم!خدا توی غزل خیلی قشنگ است
بیرون شعر ما پر از دیوار سنگی است
مغرور باش ، بودنت را زندگی کن
مانند ماهی که غرور او نهنگی است
مریم تو می فهمی که باید ساده باشیم
می دانی اما ساده بودن هم زرنگی است!
شاید خدا ما را در این شعر آفریده
افسانه ی حوا و سیب شعر قشنگی است
امشب تو توی شعر های من نشستی
اما به هوش دیوار شعر من کلنگی است
صغری سپهوند(زیر درخت گیسو)
zirederakhtegisoo.persianblog.ir
چون قوطی مچاله شده زیر یک ترن
حس می کنم نفس زده وا مانده زیر گل
طبعم به سان دود غلیظی به دست باد
آواره غوطه ور شده در لابه لای دل
شعرم به سان زورق بی بادبان یاءس
غرقاب جستجوست که هیچ است مبتذل
گفتم که شاعرم سخنم وزن می برد
دیدم ترازوی لب من می شود کسل
«ای شعر نا سروده کجا گیرمت نشان؟»
کینجا درخت عشق زنی با نگاه زل
از شاعری عقیم سخن گفت بهر تو
باز آ برس به داد منی مست لا یقل
حضرت ظریفی (تلاوت اشک)
با پوزش از دوستانی که نتو نستم شعر هایشان را در این پست بیاورم حتما در فرصت های بعدی جبران خواهد شد
نا گهانی ترین دست بود
دستاوردی که از دست رفت ناگهان
چشم هام مرا فاش کرد
و دهانم گفت آنچه را که نباید
باید پایی بیابم
که بشود روی آن ایستاد
پایی که مرا بگریزاند از خودم
از چشم و دهانی
که به من خیانت کردند

دل خوشکنک ()