اگر نمی بوسمت از دهانی می ترسم
که مال خودم نباشد
ما به خوشبختی مزمنی دچاریم
که نمی شود حواس انگشت ها را از آن پرت کرد
دلهره آمیز است این حرف
و حرف هایی که به چشم و دهان تو مربوط می شود
باور کن
جنایت محض بود سلام
که نمی شود از کنارت به سلامت گذشت
با این وجود
اجتناب ناپذیر بود دوست داشتنت
بی خود خودت را جای پنجره ها جا نزن
چشم هایی که از تماشا خسته است
مرگ را از خواب تشخیص نمی دهد
لطف کن چشم هایت را در معرض اتهامات من نگیر
راست بایست و سینه ام را نشانه برو
دوست دارم همیشه قهرمان باشی
آهسته از کنار من عبور کنید
من روی طناب حادثه ایستاده ام
و دستی مدام
تمامی آشوب های جهان را
در من می ریزد
خانم!
آقا!
لطفاً مرا با نوازش های خود
به قعر این خوشبختی عمیق
پرت نکنید
خوشبختی های من
همیشه درد آورند
از کاهش تو در روز
پیراهنم تاریک ماند
دور از کلمات نشسته ام
و به حجم خالی شعر
به حجم خالی هر چیز
فکر می کنم
حق با حواس پرتی من بود
وقتی میز را تو
صندلی را تو خطاب می کردم
بی آنکه حیرت اشیا بر انگیخته شود
همیشه همین طور بوده
اینکه تو نباشی
و من در پیراهن تاریکم
جز تو نبینم
برای خودم می نویسم
برای سی سالگی ام
چشم روشنی تولدم را همین چند واژه کافی است:
«مریم ، مریم را بغل می کند - یعنی خودش را - و از ارتفاع این شعر پایین می پرد».
از دهان باد افتادن
با برگ های پاییز
و خش خش رنگ های خسته در تن
عبور پاییز از وسط سی سالگی
و ناگهان
تکه تکه از شانه های اتفاق افتادن....
از قضا نامم مریم بود
با شباهتی عجیب به لبخند کودکان جزامی
و ترانه های زیادی در چشم
در دهان
که هر کدامشان را از مورچه ای کارگر
در زیر دانه ای سنگین یاد گرفتم
همه مشغول زندگی بودند
هیچ کس آواز هایم را نشنید
در یک روز شدید
زیر باران عاقل شدم
با تصمیمی که صدایم را بخشید به دستفروشی چروک
که جوان تر جار بزند: هندوانه
حالا فرصت دارم فکر کنم
راستی!
مورچه های کارگر را کار خواهد کشت
یا مرگ؟
١)
تنها که می شوم
لب هایم طعم انار می گیرد
موهایم مثل سیل از شانه ام فرو می ریزند
و آنقدر زیبا می شوم
که باد شروع می کند به وزیدن
کلاغ ها هجوم می آورند لای موهایم
و آنقدر می خوانند
تا شب تمام اتاق را پر می کند
بعد
منتظر می مانم
تو بیایی
روز شوم
و شعری برای چشم های فاطمه نصرالهی به پاس مهربانی اش
٢)
تکه ای سکوت در چشم هایت جا مانده بود
پلک زدی
پروانه ها از پیله هایشان بیرون آمدند
و اما...
برگی می افتد
اندکی از سایه کم می شود

چند شعر کوتاه از دوست عزیزم یاور مهدی پور
١)
دارد عادتم می شود
که با دلهره تو را ببوسم،
مثل گنجشک ها که هرگز
آسوده از زمین دانه بر نمی چینند .
٢)
چشمان من
بی آنکه به هم بنگرند
در گریستن تفاهم دارند.
٣)
این سایه به چه فکر می کند؟
حالا که من اینجا نشسته ام
و به تنهاییِ او می اندیشم .
کسانی که تمایل به تهیه ی این کتاب دارند می توانند از طریق آدرس های زیر اقدام کنند
تهران .میدان انقلاب. مرکز پخش اتابک (تلفن:٠٢١.۶۶۴٩۶٢٨۴و۶۶۴١٣٠٣١)ا
گیلان.رشت.کتابفروشی بدر.خیابان مطهری.(تلفن:٠٣١.١٣٢٢۴٢٩۶)
گیلان.گلسار.شهر کتاب.(تلفن:٠١٣.١٧٢٣۵٧٠۴)
باد همه ی جهت ها را به هم ریخته
از کدام طرف می آیی؟
زمستان تنهاست
و نت های سیاه
روی سیم های برق
قارقار می کنند
می پرند لای سکوت برف ها
من پشت پنجره تنها ترم
در دلم برف می بارد
در نگاهم برف
آدم برفی ها پشت پنجره راه می روند در غروب
و از تاریکی به خانه هایشان پناه می برند
عزیزم!
زمستان شب های دراز دارد
روشنی از چراغ من بگیر
و لب هایم را با خودت ببر
من آواز های خوبی بلدم
(این شعر و بقیه شعر های وبلاگ از کار های خودمه.دوستان سوال کردند لازم دیدم توضیح بدم)
واما...

یه لحظه چشماتو ببند و تصور کن جایی دور از شهر توی دشت ها،کوهستان،گردنه های صعب العبور،به دور از ساده ترین امکانات زندگی،فقط کار باشه و کارو کار.
و ماه ها رنگ شهر و اجتماع رو نبینی.از خانوادت فقط بیست و پنج درصد سهم داشته باشی،از سیاست بیست و پنج درصد،از امکانات و لذت های زندگی بیست و پنج درصد....نه رویایی داشته باشی نه خلوتی که به خودت فکر کنی.
حالا اگه سنگینی و اندوه این شرایط رو در قلبت احساس کردی چشماتو باز کن و کتاب «خاطرات یک مرد بیست و پنج درصدی »رو بخون.
مجید شمسی پور در این کتاب خاطرات دوران کاری خود را با زبانی شیرین و نگارشی شیوا آورده است.
مجید عزیز با و جود روح لطیف و طبع شاعرانه اش کاری را پیشه خود کرد که مردانگی و شاعرانگیش را فقط کوه ها و دشت ها دیدند و شنیدند.
شعر های مجید جاده ها و ریل ها و سد هایی است که وقتی ما خواب بودیم ساخت.
با هم قسمتی از قطعه ی ( حکایت همچنان باقی است ) از کتاب «خاطرات یک آدم ۲۵ درصدی» را می خوانیم:
قبل از آنکه به انتهای کوره راه برسیم و ماشین را کنار درختچه ای پارک کنیم ، از بستر رودخانه ای عبور می کنیم که اندک آب زردی از وسط آن عبور می کند . آبی که از چشمه ای جاری می شود که محلی ها به آن چشمه زردی می گویند .
- شما که نمی دونین این آب چه سمی داره ؟
- سم داره ؟ ما رو گرفتی امامقلی.
- ها آقا مهندس ! این آب ، آب زردیه . نمیبینید رنگش زرده ؟ اگه گله از این آب بخوره همهی گوسفنداش زردی میگیرن و یکی یکی تلف میشن .
از خادم مسجد حکایت آب زردی را میپرسیم و او هم چیزی در همین حد میگوید .
- ها . هیچکسی گله اش رو طرف چشمه زردی نمیبره . گوسفندا رو تلف میکنه آبش .
و ....
ساعت ده صبح شده و کم کم تشنگی به سراغمان می آید . چشمم را از دوربین برمی دارم و به بوته های دور و بر نگاه می کنم . از ظرف آب خبری نیست . ... امامقلی همراه آقای سجادی است . صبر می کنم تا برگردند . به هر حال تشنگی هم جزیی از کار است ! نزدیک ساعت یازده و نیم برمی گردند .
- آب ! آب رو بیار که از تشنگی مردیم .
آقای سجادی ، با دستمالی که دور گردنش انداخته عرق های صورتش را پاک می کند و کنار دوربین می نشیند . منتظر است که ظرف آب را به او بدهم .
- پس امروز اینجا باید از تشنگی شهید بشیم !
این را می گویم و رو به امامقلی می گویم :
- امامقلی ، ظرف های آب رو از توی ماشین آوردی ؟
- نه ! من که رفته بودم نون بگیرم ! کی ظرفها رو آب کرد که من بیارم ؟
نگاهم به نگاه آقای سجادی می رسد و هر دو با هم می خندیم .
- گاومون زایید رییس !
- دوقلو هم زایید !
- حالا چکار کنیم ؟
امامقلی، به سرعت به طرف ما می آید :
- نگران نباشید آقا مهندس . الآن می رم ظرفا رو برمی دارم و آب میارم . چند دقیقه صبر کنید !
روی خاک تپه دراز می کشیم و دستمالهایمان را روی صورتمان می اندازیم . هر کسی یک طرف ولو شده است . امامقلی از ما دور می شود و پشت تپه ها ناپدید می شود . نمی دانم چقدر طول می کشد ، اما با صدای امامقلی از جایمان بلند می شویم :
- آب ! آب آوردم .
یک ظرف آب دست من است و یک ظرف آب دست آقای سجادی . انگار از قحطی و خشکسالی برگشته ایم ! یک نفس آب می خوریم .
- زیاد نخور ، دل درد می شی .
نمی دانم چه کسی این را می گوید . اما ، تلنگری می زند تا ظرف آب را از جلوی دهانم دور کنم . نگاهی به ظرف می اندازم و می دهمش به کارگری که کنار دستم ایستاده است .
لذت خوردن آب که تمام می شود ، از جایم بلند می شوم . می روم دوربین را جمع کنم و برویم برای نهار . ....
- امامقلی ، برای غذا و چایی هم آب داریم ؟
- ها . اگه کم شد ، دوباره میرم میارم .
تشنگی دیگر اذیتمان نمی کند . حالا راحت تر می توانیم فکر کنیم . فکر می کنم وقتی اینجا آب پیدا می شود ، چرا باید صبح هر روز ده دقیقه معطل شویم تا امامقلی برود از مظهر قنات برایمان آب بیاورد ؟ ناگهان ، به سمت آقای سجادی نگاه می کنم . انگار او هم می خواهد همان چیزی را بگوید که من می خواهم بگویم ! هر دو با هم رو می کنیم به امامقلی :
- امامقلی ، تو آب از کجا آوردی ؟
- از چشمه زردی آقا مهندس !
می نشینیم روی زمین . رفع تشنگی چه حس زیبایی دارد ، خصوصا وقتی نفهمی آبی را که خورده ای از کجا آمده است . خنده ام میگیرد . مانده ایم سر دوراهی . برگردیم روستا یا نهار را هم با آب چشمه زردی بپزیم ؟ نگاه همه در هم گره می خورد . به هر حال باید بلند شد . امامقلی ، انگار که خودش هم تازه متوجه شده باشد ، سرش را پایین انداخته و کمی دورتر از ما ایستاده است . نگاهی به او می اندازم :
- امامقلی خدا را شکر که ما گوسفند نبودیم . اگه نه تا حالا تلف شده بودیم !
کسانی که تمایل به تهیه کتاب دارند می توانند از طریق انتشارات مرندیز مشهد و مرکز پخش پارسیان تهران (۶۶٩۶۴١۶۴-٠٢١) اقدام نمایند.همچنین می توانند با تماس با نویسنده آن را از طریق پست دریافت کنند (majidshamsipour@gmail.com)

من مرده ام و شعر هایم
که به لعنت تو هم نمی ارزند
میراث خواب های روشنم شدند
سهم خودت را بردار
این واژه های ناخلف تو را ازمن گرفتند
زبانم از تکرار مشک های تهی
ترک بر داشت
و نفرین شمر توی حنجره ام گندید
من مرده بودم و داشتم در تنهایی عمیقم غرق می شدم
که باد
تو را روی حوصله ام پهن کرد
آفتاب که بتابد
داغ تو تازه می شود
و مه غلیظ آهت
از حوصله ی نمور من بلند می شود
می خواهم صدایت کنم
اما لهجه ام را به خاطر نمی آورم
شیهه می کشم و می گریزم از خودم
با تیر هایی در پهلو
که بی عشق به قبیله ام بر نگشته باشم
من مرده ام و نامم را گم کرده ام
آب بودم یا آتش؟
یا زنی خمیده که بار اندوه می کشید؟
از حافظه ی کلمات بیرون افتاده ام
و شعر هایم که به لعنت تو هم نمی ارزند
نامم را به یاد نمی آورند
فردا که طبل سینه ها به صدا در آید
و گیسوی پریشان زنجیر ها به رقص
تو باز متولد می شوی
اما من
از شرم لبانت می میرم
بی هیچ واژه ای
که تو را سیراب کند
اگر عاشق نیستی به این شعر ها لب نزن
١
نگاهم کن
عمیق
مثل نفس کشیدن یک نهنگ
در من دریایی ست
که نمی بینی
٢
بیا برای هم فال انگور بگیریم
یکی من می خورم
یکی تو
هر که مست شد خداست
قبلش چراغ ها را خاموش کن
بگذار انگور ها هم لب های ما را فال بزنند
بگذار قفل ها و کلید ها کار خودشان را کنند
ما چرا باور کنیم درهای بسته ی بین خودمان را؟
چرا به جای گریستن به تنهایی اعتقاد نیاوریم؟
نگاه کن
گنجشک های مست پشت پنجره
زندگی را با خود از این شاخه به آن شاخه می برند
تو اما روی کاناپه بست نشسته ای
و می گذاری کوچه هایمان به بن بست برسند
بی خیال با کاموا های آبی ات دریا می بافی
من آن طرف نگاهت دست و پا می زنم در خودم
عینک آوردم
تعارف کردم به تو
و سعی کردم خودم را به درشت نمایی بزنم
تو اما
همچنان دریا می بافی
که مرا غرق کرده باشی
و تمام اشک زنان را گریستم
دل خوشکنک ()